مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

خاطرات بد

سلام زندگيم. سلام عشقم. اين مطلب رو كه دارم مي نويسم با هق هق و گريه مي نويسم، عزيزم. آخه تو هنوز كوچيكي و نمي دوني كه چي شده. يكشنبه 90/11/28 تازه هفتم پسر خاله بابا تموم شده بود كه 28 سال سن داشت و عيد عروسيش بود. كت و شلوار عروسي، لباس عروس، همه خريدهاشون رو كرده بودند. و تو هم براي اولين بار بردم بهشت زهرا كه خيلي صحنه بدي بود و تو هم فقط مات و مبهوت مونده بودي كه اينها چرا گريه مي كنند. اصلاً اينجا كجاست؟ ولي باز ديشب (90/12/1) خبر بدي بهمون دادن كه داداش زن عمو انسيه كه اسمش امير بود 28 سال سن داشت فوت كرده. كه من و بابا برديمت گذاشتيمت خونه ماماني (طيبه) كه ما بريم اونجا. دوست نداشتم تو اون صحنه رو ببيني و ما تا ساعت 2 شب...
2 اسفند 1390

ولنتاين مبارك

  سلام عشقم. امروز روز عشقه و من به نفسم اين روز رو تبريك مي گم. مهديسم عاشقتم روزت مبارك. اگه شکلات بودي شيرين ترين بودي، اگه عروسک بودي بغلي ترين بودي، اگه ستاره بودي روشن ترين بودي و تا زماني که دوست مني عزيزتريني. روز ولنتاين مبارک مبارک . . .   ...
25 بهمن 1390

اتفاقهاي جديد

سلام عشقم. ببخشید که نتونستم تو این مدت برات مطلب بنویسم و عکس بزارم. آخه امتحانام تازه تموم شده و دیگه هم نزدیک عید هست و یه عالمه کار. ولي اينو بدون دخترم كه عشق و نفس مني و ثانيه به ثانيه بهت فكر مي كنم . خلاصه ای از کارهایی که این مدت گذشته رو می نویسم: اولاٌ که یک خبر که نفس مامان در تاریخ ٩٠/١١/٥ روز چهارشنبه برای اولین بار موهاش رو کوتاه کرد. که بردم آرایشگاه توی گیشا سالن دل آرا. اولش نمی زاشت و اون کاوری که دور یقش بود را نمی خواست. خلاصه اون کاور رو باز کردیم و دایی امین هم کلی سرت رو گرم کرد تا گذاشتی خانم آرایشگر موهات رو کوتاه کنه و سشوار بکشه. که در اسرع وقت حتماٌ عکست رو می زارم. دیگه جونم برات بگه که خیلی دوس...
19 بهمن 1390

مهديس و شيطنت هاي جديد

سلام دوستان و سلام دختر قشنگم. نفس من هر چي ميگذره شيطنت هاش هم بيشتر مي شه. مثلا تا لباسهاش رو مي خوام عوض كنم فرار مي كنه و نميزاره لباس بپوشونم. لباس پوشيدنش هم  با مكافات، خيلي گريه مي كنه. توي مهد هم ياد گرفته كلاغ پر مي كنه و دست مي زنه. توي آوردن سفره هم كمك مي كنه. سفره پهن مي كنه، بشقاب، قاشق، ليوان مياره. توي گردگيري كمك مي كنه، دستمال برمي داره و شروع مي كنه مثلا تميز كردن. جارو شارژي رو از دست من مي گيره ميگه (اِده ، اِده... من من) كه خانوم واسه مامانش جارو كنه. (الهي فدات شم)   ...
25 دی 1390